خرید بک لینک
- زمستان ... سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،سرها در گریبان است .کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،که ره تاریک و لغزان است .وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛که سرما سخت سوزان است .نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریکچو دیوار ایستد در پیش چشمانت .نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشمز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: شنبه 28 شهريور 1405 ساعت: 1:15

Bir şey var aramızdaSenin bakışlarından belliBenim yanan yüzümdenDalıveriyoruz arada birİkimizde aynı şeyi düşündüğümüzden ... Gülüşerek başlıyoruz sözeBir şey var aramızdaOnu buldukça kaybediyoruz isteyerek ... Fakat ne kadar saklasak nafileBir şey var aramızdaSenin gözlerinde ışıldıyor ... Benim dilimin ucunda Nahit Ulvi Akgün                                       ترجمه : چیزی بین ماستاز نگاهت پیداستاز گونه های گل گونتگاه به گاه فرصتی می دهیمشاید هر دو در یک فکر باشیمحرف را با لبخندی آغاز می ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: شنبه 28 شهريور 1405 ساعت: 1:15

مرد اگر بودم ...

مرد اگر بودم ... نبودنــت را غروب های زمستان در قهوه خانه ی دوری سیگار می کشیدم . نبودنــت دود می شد و می نشست روی بخار شیشه های قهوه خانه .... بعد تکیه می دادم به صندلی چشمهایم را می بستم و انگشتانم را دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می کردم تا بیشتر از یادم بروی . نامرد اگر بودم ... نبودنـــت را تا حالا باید فراموش کرده باشم . مرد نیستم اما ... نامرد هم نیستم ! زنم ... و نبودنـت پیراهنم شده است ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: شنبه 28 شهريور 1405 ساعت: 1:15

آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.باغ بی برگی،روز و شب تنهاست،با سکوت پاکِ غمناکش.سازِ او باران، سرودش باد.جامه اش شولای عریانی‌ست.ورجز،اینش جامه ای باید .بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .باغبان و رهگذران نیست .باغ نومیدانچشم در راه بهاری نیستگر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟داستان از میوه های سربه گردونسایاینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .باغ بی برگیخنده اش خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: شنبه 28 شهريور 1405 ساعت: 1:15

- کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,آفتاب دیدگانم سرد می شد,آسمان سینه ام پر درد می شدناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زداشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانیدر کنارم قلب عاشق شعله می زد,در شرار آتش دردی نهانی.نغمه ی من ...همچو آواری نسیم پر شکستهعطر غم می ریخت بر دلهای خسته.پیش رویم :چهره تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: شنبه 28 شهريور 1405 ساعت: 1:15

خواستم بگویم ، دیدم نگفتن بهتر است ...
چه سود ؟ آنکه با من نمی ماند همان بهتر که مرا نشناسد ...
و آنکس که می ماند ، خود خواهد شناخت ....
من همانم که هستم ، نه آنکه تو می بینی و می خواهی باشم ...
من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید ...
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند ...
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 21:09

خواستم بگویم ، دیدم نگفتن بهتر است ...
چه سود ؟ آنکه با من نمی ماند همان بهتر که مرا نشناسد ...
و آنکس که می ماند ، خود خواهد شناخت ....
من همانم که هستم ، نه آنکه تو می بینی و می خواهی باشم ...
من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید ...
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند ...
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 21:09

نوشتم که: خاطره شدند

دیگه نیستن

به جاشون یه عالمه بغض و حسرت وجود داره

دیگه خوشحال نیستم...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: شنبه 10 اسفند 1398 ساعت: 14:11

خواستم بگویم ، دیدم نگفتن بهتر است ...چه سود ؟ آنکه با من نمی ماند همان بهتر که مرا نشناسد ...و آنکس که می ماند ، خود خواهد شناخت ....من همانم که هستم ، نه آنکه تو می بینی و می خواهی باشم ...من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید ...من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند ...سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود ... تاريخ : سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۶ کاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,آفتاب دیدگانم سرد می شد,آسمان سینه ام پر درد می شدناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زداشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانیدر کنارم قلب عاشق شعله می زد,در شرار آتش دردی نهانی.نغمه ی من ...همچو آواری نسیم پر شکستهعطر غم می ریخت بر دلهای خسته.پیش رویم :چهره تلخ زمستان جوانیپشت سر :آشوب تابستان عشقی ناگهانیسینه ام :منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.کاش چون پاییز بودم فروغ فرخزاد برچسبها: شعر, پاییز ارسال توسط آلبرتو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 3:27

خواستم بگویم ، دیدم نگفتن بهتر است ...
چه سود ؟ آنکه با من نمی ماند همان بهتر که مرا نشناسد ...
و آنکس که می ماند ، خود خواهد شناخت ....
من همانم که هستم ، نه آنکه تو می بینی و می خواهی باشم ...
من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید ...
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند ...
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 14:36

خواستم بگویم ، دیدم نگفتن بهتر است ...
چه سود ؟ آنکه با من نمی ماند همان بهتر که مرا نشناسد ...
و آنکس که می ماند ، خود خواهد شناخت ....
من همانم که هستم ، نه آنکه تو می بینی و می خواهی باشم ...
من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید ...
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند ...
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 14:36

خواستم بگویم ، دیدم نگفتن بهتر است ...
چه سود ؟ آنکه با من نمی ماند همان بهتر که مرا نشناسد ...
و آنکس که می ماند ، خود خواهد شناخت ....
من همانم که هستم ، نه آنکه تو می بینی و می خواهی باشم ...
من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید ...
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند ...
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 14:36

خواستم بگویم ، دیدم نگفتن بهتر است ...
چه سود ؟ آنکه با من نمی ماند همان بهتر که مرا نشناسد ...
و آنکس که می ماند ، خود خواهد شناخت ....
من همانم که هستم ، نه آنکه تو می بینی و می خواهی باشم ...
من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید ...
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند ...
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 14:36

خواستم بگویم ، دیدم نگفتن بهتر است ...
چه سود ؟ آنکه با من نمی ماند همان بهتر که مرا نشناسد ...
و آنکس که می ماند ، خود خواهد شناخت ....
من همانم که هستم ، نه آنکه تو می بینی و می خواهی باشم ...
من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید ...
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند ...
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 14:36

خواستم بگویم ، دیدم نگفتن بهتر است ...
چه سود ؟ آنکه با من نمی ماند همان بهتر که مرا نشناسد ...
و آنکس که می ماند ، خود خواهد شناخت ....
من همانم که هستم ، نه آنکه تو می بینی و می خواهی باشم ...
من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید ...
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند ...
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نعمتی تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 14:36

صفحه بندی