
مرد اگر بودم ... نبودنــت را غروب های زمستان در قهوه خانه ی دوری سیگار می کشیدم . نبودنــت دود می شد و می نشست روی بخار شیشه های قهوه خانه .... بعد تکیه می دادم به صندلی چشمهایم را می بستم و انگشتانم را دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می کردم تا بیشتر از یادم بروی . نامرد اگر بودم ... نبودنـــت را تا حالا باید فراموش کرده باشم . مرد نیستم اما ... نامرد هم نیستم ! زنم ... و نبودنـت پیراهنم شده است ...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل نعمتی